a
هانا آرنت، فیلسوف سیاسی، با بررسی پرونده آدولف آیشمن، یکی از سازماندهندگان اصلی هولوکاست، مفهوم “بانالیته شر” (Banality of Evil) را معرفی کرد. آیشمن نه یک هیولا یا فردی روانپریش، بلکه یک بوروکرات عادی بود که وظایفش را بدون پرسش از اخلاقی بودن آنها انجام میداد.
آرنت در کتاب “آیشمن در اورشلیم” نشان داد که آیشمن خود را نه یک جنایتکار، بلکه یک “تکنوکرات” میدانست که تنها دستورها را اجرا میکرد. او هیچ کینه شخصی نسبت به یهودیان نداشت و حتی در زندگی شخصیاش فردی منضبط و قانونمند بود.
مثالهای تاریخی مانند هولوکاست، گولاگهای استالین، و انقلاب فرهنگی مائو نشان میدهند که چگونه “افراد عادی” بدون احساس گناه، در جنایتهای سازمانیافته شرکت میکنند. و آنها این اعمال کثیف را تنها “انجام وظیفه” میدادند.
آرنت هشدار داد که
“شر” همیشه هیولاوار نیست؛ بلکه اغلب در قالب “انضباط”، “اطاعت”، و “انجام وظیفه” ظاهر میشود. این افراد، بدون پرسش از معنای اخلاقی اعمالشان، تنها دستورها را اجرا میکنند.
درس اصلی این است که باید همیشه نسبت به سیستمهایی که “اطاعت کورکورانه” را ترویج میکنند، هوشیار بود. “مسئولیت اخلاقی” هر فرد در برابر سیستمها، تنها سدی است که میتواند از تکرار چنین فاجعههایی جلوگیری کند
ما انسانها محصول تاریخ زندگی خود نیستیم، بلکه حاصلِ تفسیر آنایم.
رخدادها تنها مواد خام زندگیاند؛ بیجان و بیمعنا تا زمانی که در قالب روایت، پردازش و نهادینه شوند. آنچه بر ما میگذرد، ما را تعریف نمیکند؛ بلکه شیوهای که آن را روایت میکنیم، هویت ما را شکل میدهد.
زندگی، مجموعهای از واقعهها نیست، بلکه شبکهای از برداشتها و روایتهاست.
دو انسان ممکن است در یک حادثه شریک باشند، اما از آن دو زندگی کاملاً متفاوت بسازند. یکی در رنج فرو میرود، دیگری در همان رنج معنا مییابد.
پس شخصیت ما نه در دلِ وقایع، بلکه در چگونگی بازگویی و بازفهمی آنها شکل میگیرد.
ما هر روز در حال روایتکردن خویشیم؛ در ذهن، در گفتگو، در سکوت. و گاه نمیدانیم که همین روایتهای درونی، مسیر فردا را تعیین میکنند. اگر خود را قربانی وقایع بدانیم، در روایتِ قربانی زندگی میکنیم. اگر خود را کاشفِ معنا بخوانیم، از دلِ همان وقایع، راهی تازه میگشاییم.
نجات ما در بازنویسیِ روایتهاست.
در اینکه تاریخ زندگیمان را نه انکار کنیم و نه تکرار، بلکه تفسیر تازهای از آن بیابیم. هر بار که روایت خود را بازنویسی میکنیم، از گذشته نمیگریزیم؛ بلکه آن را دوباره زنده میکنیم، اما اینبار با چشمی آگاهتر و دلی آزادتر
#ادبیات
در چارچوب واقعگرایی تهاجمی (Offensive Realism)، اسرائیل امنیت خود را نه بر اساس توازن قوا، بلکه بر پایهٔ برتری مطلق و حذف ظرفیتهای بالقوهٔ دشمن تعریف میکند.
این منطق بر آن است که در نظام بینالمللِ آنارشیک، اعتماد به نیت دولتها بیمعناست و تنها کنترل بر منابع قدرت رقیب میتواند بقای دولت را تضمین کند. از همین رو، حتی در دورههایی که امکان گفتوگو یا توافق وجود دارد، اسرائیل استراتژی نظامی و اطلاعاتی خود را تغییر نمیدهد، زیرا تهدید را نه در رفتار لحظهای ایران، بلکه در «توانایی بالقوه» آن میبیند.
استمرار حملات سایبری به زیرساختهای هستهای، ترور دانشمندان، و عملیات هوایی در سوریه همگی در همین چارچوب قابل فهماند.
این رویکرد در قالب بازدارندگی پیشدستانه (Preemptive Deterrence) معنا مییابد؛ دکترینی که میکوشد تهدید را پیش از بلوغ از میان ببرد. در چنین منطقی، امنیت محصول اقدام پیشگیرانه است نه واکنش دفاعی. تلآویو بر این باور است که هرگونه تعلل در مهار ایران میتواند به تغییر موازنهٔ منطقهای بینجامد و بازدارندگی اسرائیل را تضعیف کند. در نتیجه، صلح رسمی نیز برای آن تنها یک وضعیت تاکتیکی و موقت است، نه راهحل ساختاری.
تا زمانی که ایران از منظر تلآویو توانایی حفظ بازدارندگی موشکی یا هستهای داشته باشد، اسرائیل عملیاتهای پیشدستانه را ادامه خواهد داد.
به بیان دیگر، در منطق امنیتی اسرائیل، صلح نه پایان جنگ، بلکه شکلی متفاوت از تداوم آن در عرصهٔ سیاسی و اطلاعاتی است.
بهرام بیضایی را برای اولین بار در آران دیدم در جایی که بد فهمی بعضی حضرات، سالها تساهل و تسامح مذهبی را برای خانواده اش از بین برده بود .
بزرگ بود واز اهالی امروز بود. بسیار خونگرم وان قدر خودمانی که به قول خودش هزاران سال در این جا زیسته است .
از زندگی گفت هرچند از نامردی ها و نامرادی های روزگار گله داشت .
او هزاران سال بعد از مرگش ، نام ویادش زنده است.
بیضایی در سالروز تولدش در آینه
« فیلم مسافران» نگاهش را به ما سپرد و رفت .
یادش گرامی
#ادبیات
هانا آرنت، فیلسوف سیاسی، با بررسی پرونده آدولف آیشمن، یکی از سازماندهندگان اصلی هولوکاست، مفهوم “بانالیته شر” (Banality of Evil) را معرفی کرد. آیشمن نه یک هیولا یا فردی روانپریش، بلکه یک بوروکرات عادی بود که وظایفش را بدون پرسش از اخلاقی بودن آنها انجام میداد.
آرنت در کتاب “آیشمن در اورشلیم” نشان داد که آیشمن خود را نه یک جنایتکار، بلکه یک “تکنوکرات” میدانست که تنها دستورها را اجرا میکرد. او هیچ کینه شخصی نسبت به یهودیان نداشت و حتی در زندگی شخصیاش فردی منضبط و قانونمند بود.
مثالهای تاریخی مانند هولوکاست، گولاگهای استالین، و انقلاب فرهنگی مائو نشان میدهند که چگونه “افراد عادی” بدون احساس گناه، در جنایتهای سازمانیافته شرکت میکنند. و آنها این اعمال کثیف را تنها “انجام وظیفه” میدادند.
آرنت هشدار داد که
“شر” همیشه هیولاوار نیست؛ بلکه اغلب در قالب “انضباط”، “اطاعت”، و “انجام وظیفه” ظاهر میشود. این افراد، بدون پرسش از معنای اخلاقی اعمالشان، تنها دستورها را اجرا میکنند.
درس اصلی این است که باید همیشه نسبت به سیستمهایی که “اطاعت کورکورانه” را ترویج میکنند، هوشیار بود. “مسئولیت اخلاقی” هر فرد در برابر سیستمها، تنها سدی است که میتواند از تکرار چنین فاجعههایی جلوگیری کند